تبليغاتX
آهنگ زندگی

آهنگ زندگی

احساس و اندیشه در ورآی زندگی


سالها رفت و هنوز

يک نفر نيست بپرسد از من

که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نيمه شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گويی

گاه با رهگذران، خبر گمشده ای می جويی

 

گمشده ات کيست؟   کجاست؟

 

صدفی در دريا ست؟

نوری از روزنه فرداهاست

يا خدايیست که از روز ازل ناپيداست...؟

جمعه 30 دی1390 | 10:17 PM | فریبا | |

با سلامی دوباره به شما دوستان عزیز،

مدت ۲ هفته هست که از سفر برگشته ام ولی تا امروز به علت کارهای عقب افتاده زیاد، دیدارهای مختلف و خلاصه جبران مافات، فرصت صحبت با شما دوستان عزیز دست نداد.

و اما در مورد سفر همانطور که خواسته بودید ....

این سفر، به فرانسه و به مدت ۲ ماه بود، اگر چه من قبلآ یک سال در فرانسه زندگی کرده ام و با مردم آنجا و فرهنگ و آداب آنها آشنا شده بودم، ولی اینبار شهر محل اقامت بجای Nantes، شهر بزرگتر و زیباتری بود به نام Lyon .

شهری با مناظر زیبای طبیعی و تاریخی، و امکانات مدرن و پیشرفته.

در این مدت فرصت شد که سفری نیز به جنوب فرانسه و شهرهای مختلفی مثل "مون پلیه" ، "مارسی" و ........ داشته باشم .

مناطق جنوبی بدلیل ساحلی بودن و تنوع فرهنگی با سایر مناطق فرانسه بسیار متفاوت، جالب و دیدنی است.

چون پاریس را در سفر قبلی دیده بودم، اینبار تصمیم گرفتم از فرصت استفاده کرده و به شهر رم، پایتخت کشور ایتالیا سفری داشته باشم.

رم شهری تاریخی با قدمت چندین هزار ساله، طبیعت زیبا، مردمی شاد و خونگرم و بسیار بسیار دیدنی است.

اگر چه تقرببآ تمام اروپا مثل بلژیک، آلمان و هلند که من بازدید کرده ام، سر سبز و زیباست، ولی رم یک استثناست.

و اما واتیکان، با بناهای عظیم، باشکوه و زیبا، به اصطلاح مرکز مسیحیت جهان کاتولیک، واقعآ دیدنی و جالب بود.

 امیدوارم برای تک تک شما دوستان عزیز، فرصت سفر به اروپا و مخصوصآ ایتالیا و فرانسه فراهم شود، چرا که وصف آنچه که دیدنیست با دیدن آن قابل قیاس نیست ..

 

یکشنبه 20 آذر1390 | 11:57 PM | فریبا | |

با سلام به همه دوستان عزیز و گرامی

که با سر زدن و کامنت گذاشتن ها، همیشه من را به نوشتن و نو کردن وبلاگ ترغیب کرده اند .

برای مدتی با شما عزیزان خداحافظی میکنم تا مدتی را خارج از کشور ( فرانسه) باشم.

با دوستانی هم که معمولآ سر میزنند ولی نظری نمیدهند و یا خصوصی می نویسند نیز 

خداحافظی میکنم.

در صورت امکان از آنجا به دوستان سر خواهم زد.

تا ۲ ماه دیگر، خدانگهدار ..

 

جمعه 1 مهر1390 | 0:31 AM | فریبا | |

وحشت از عشق كه نه ،

 ترس ما فاصله هاست

 وحشت از قصه كه نه ،

 ترس ما خاتمه هاست

 ترس بيهوده نداريم ،

 صحبت از خاطره هاست

 صحبت از كشتن نا خواسته عاطفه هاست

 كوله باريست پر از هيچ كه بر شانه ماست

گله از دست كسي نيست ،

 مقصر دل ديوانه ماست!

جمعه 25 شهریور1390 | 11:9 PM | فریبا | |


دوست داشتن همیشه گفتن نیست

گاه سکوت است و گاه انتظار ....

پنجشنبه 13 مرداد1390 | 0:33 AM | فریبا | |


باز ای باران ببار
بر تمام لحظه های بی بهار
بر تمام لحظه های خشک خشک
بر تمام لحظه های بی قرار

باز ای باران ببار
بر تمام شعر های دفترم
بر تمام واژه های انتظار

باز ای باران ببار
غصه های صبح فردا را بشوی
تشنگی ها خستگی ها را بشوی
باز ای باران ببار ...
باز ای باران ببــــــــــــار...
باز ای باران ببــــــــــــــــــــــــــــــــــــار ...
جمعه 27 خرداد1390 | 8:47 PM | فریبا | |



می توان عاشق نبود و
بهر خود
شعر را زمزمه کرد
می توان عاشق نبود و
با غرور از کنار او گذشت
او که چشمت
در دلش همهمه کرد

می توان عاشق نبود و
در بهار
چشمها را بست و
بلبل را نديد
می توان عاشق نبود و
صبحگاه
ياس خوشبويی ز باغستان نچيد

می توان عاشق نبود و
عشق را
همچو بازی ساده انگاری شمرد
می توان عاشق نبود و تا ابد
عشق را دست فراموشی سپرد

می توان عاشق نبود...
اما دريغ
کاش می شد آدمی پاک از گناه
می توانست او که بگريزد
ز بند يک نگاه
می توان عاشق نبود؟!...
 

چهارشنبه 28 اردیبهشت1390 | 11:12 PM | فریبا | |

اگر از فردوسی می پرسیدند: چه آرزو داری ؟ آیا نمیگفت: دیدن نیایش همه انسانها در پیشگاه معبد حماسه ؟

اگر از حافظ  می پرسیدند: چه آرزو داری ؟ آیا نمیگفت: سرودن همه هستی در یک غزل ؟

اگر از هیرودت می پرسیدند: چه آرزو داری ؟ آیا نمیگفت: نشان دادن همه انسانها به هم ؟

اگر از دانته می پرسیدند: چه آرزو داری ؟ آیا نمیگفت: شروع كردن روز زندگی پس از گذشتن شب آن ؟

اگر از ويكتورهوگو می پرسیدند: چه آرزو داری ؟ آیا نمیگفت: رنگ آميزی وجدان ها از نو ؟

اگر از بتهوون می پرسیدند: چه آرزو داری ؟ آیا نمیگفت: ريختن همه احساسها، در بركه روح، با يك سمفونی ؟

اگر از ماكسيم گوركی می پرسیدند: چه آرزو داری ؟ آیا نمیگفت: نگريستن به خضوع حماسه در برابر مادر ؟

 

 

 

شنبه 10 اردیبهشت1390 | 11:25 PM | فریبا | |

زندگی، درك همین اكنون است
زندگی، شوق رسیدن به همان فردایست ..
كه نخواهد آمد.

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پُر از بودن توست
شاید این خنده كه امروز، دریغش كردی...
آخرین فرصت همراهی با، امید است.

زندگی شاید آن لبخندیست، كه دریغش كردیم.
زندگی، زمزمه‌ پاك حیات است، میان دو سكوت.
زندگی، خاطره‌ آمدن و رفتن ماست.
لحظه‌ آمدن و رفتن ما، تنهایی‌ست...
من دلم می‌خواهد ...
قدر این خاطره را دریابیم.

پنجشنبه 18 فروردین1390 | 0:0 AM | فریبا | |

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک، که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت، از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!


                                               " فریدون مشیری"


شنبه 28 اسفند1389 | 9:8 PM | فریبا | |

زن و شوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت میکردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمیکردند مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن یه بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع میکردند، پیرمرد جعبه کفش را آورد و  نزد همسرش برد.

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ ۴۰ میلیون ریال پیدا کرد. پیرمرد در این باره از همسرش سوآل نمود. پیرزن گفت : هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت : که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تآثیر قرار گرفت و سعی کرد اشکهایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود. پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد. رو به همسرش کرد و گفت : این همه پول چطور ؟ اینها از کجا آمده ؟

پیرزن در پاسخ گفت : آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسکها بدست آورده ام. 

جمعه 13 اسفند1389 | 5:33 PM | فریبا | |

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند

می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند ؟


عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز

کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر

ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!

هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند ...


آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست

حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند ؟!!


خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها

باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند ..."

شنبه 23 بهمن1389 | 10:18 PM | فریبا | |


زندگی زیباست ...
و هر روزش آغازی دوباره
برای استفاده از فرصت ها و جبران گذشته


زندگی زیباست ...
به سادگی و لطافت شبنمی نشسته بر برگی سبز ...
و با اندکی زبری به زبری حاشیه های برگ گل رُز ...


و اما با دور نمایی زیبا و فراموش نشدنی
با صحنه های رنگارنگ و دلنشینش ...
بی سایه، بی غم


و با اندکی پستی و بلندی ...
کسی چه می داند ؟
همیشه آنگونه که میخواهیم نیست ...
و هرچه میخواهیم به دست نمی آید ...
هجران ها هم حکمتی دارند


اما زندگی همچنان زیباست
می توان خاطراتی خوب در ذهن حک کرد
و باقی را دور ریخت ...
یاد زیبایی های زندگی تا پایان عمر نشاط و سرزندگی به دنبال دارد



پاییز را هم می توان زیبا دید
نگو خزان است و زردی
اتفاقات هم حکمت خاص خود را دارند
همانطور که شاخه های خشک مجموع صدای دلنشین ِ قدم هایمان را می سازند
خش خش برگ ها هم زیباست
اگر بخواهیم



مشکل همیشه هست
نگاه ماست که به آن قیمت و تخفیف می دهد
باید دید و نگرش عوض شود
نگاه کردن از قابی دیگر به زندگی هم جذابیت و سودمندی اثر بخشی را
برایمان به ارمغان می آورد
این راهیست برای غلبه بر مشکلات و نهایت پیروزی و شادکامی


آری
زندگی با همه سختی ها و مشکلاتش
باز هم زیباست
رنگارنگ و شیرین






سه شنبه 28 دی1389 | 11:42 PM | فریبا | |

یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
 
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : سخت شیدا بود
 
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ها می سوخت
 
در این صحرا که آبی نیست
به جانش ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد وای بر من 
هرگز دوایی نیست
  
به ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
   
نشست و سینه را با سنگ خارایی
ز هم بشکافت ، ز هم بشکافت
 
 
صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
چهارشنبه 1 دی1389 | 10:43 PM | فریبا | |

دلمان خوش است که می نويسيم

و ديگران می خوانند

و عده ای می گويند

آه چه زيبا و بعضي اشک می ريزند

و بعضی می خندند

دلمان خوش است

به لذت های کوتاه

به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند

به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند

يا کسی عاشقمان شود

با شاخه گلی دل می بنديم

و با جمله ای دل می کنيم

دلمان خوش می شود

به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی

و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود

چقدر راحت لگد می زنيم

و چه ساده می شکنيم

همه چيز را...!!!

دوشنبه 8 آذر1389 | 2:43 PM | فریبا | |
Design By : nightSelect.com