تبليغاتX
آهنگ زندگی
احساس و اندیشه در ورآی زندگی
بعضی ها 
بعضی ها شعرشان سپید است ، دلشان سیاه .

بعضی ها شعرشان کهنه است ، فکرشان نو .

بعضی ها یک عمر زندگی میکنند برای رسیدن به زندگی .

بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت ، عمری زجر میکشند .

بعضی ها در حسرت پول همیشه مریضند .

بعضی ها برای حفظ پول همیشه بی خوابند .

بعضی ها برای دیدن پول همیشه میخوابند .

بعضی ها در تمام زندگیشان نقش بازی میکنند .

بعضی ها یک درجه تند زندگی میکنند ، بعضی ها یک درجه کند .

هیچکس بی درجه نیست .

بعضی ها قیمتشان به لباسشان است ، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان .

بعضی ها اصلا قیمتی ندارند .

بعضی ها به درد آلبوم میخورند ، بعضی ها را باید قاب گرفت .

بعضی ها را باید فراموش کرد .

بعضی ها همرنگ جماعت میشوند ولی همفکر جماعت نمیشوند .

بعضی ها نان نامشان را میخورند .

بعضی ها نان پدرانشان را میخورند .

بعضی ها نان خشک وخالی میخورند .

بعضی ها با گلها صحبت میکنند .

بعضی ها صدای آب را ترجمه میکنند .

بعضی ها صدای ملائک را میشنوند .

بعضی ها صدای دل خود را هم نمیشنوند .

بعضی ها نوع پیوندشان با دیگران مانند پل است ، بعضی مانند طناب ، بعضی مانند

نخ ، بعضی مانند هیچ .

                          و بعضی ها میدانند که ار کدام بعضی ها هستند .....

 

 

|+| نوشته شده توسط فریبا در جمعه 31 خرداد1387 | موضوع:
هستی 
در آغاز حتی نيستی هم وجود نداشت
زيرا بايد هستی وجود  می داشت که نيستی در مقابل آن معنا می يافت و تعريف می شد
و تنها خود خداوند بود جدای از همه هست و نيستها
 و روزی خداوند اراده کرد تا روحش را در عالم وجود نمايان سازد و اينطور بود که هستی با همه زيبائيهايش شکل گرفت
و طبيعت و هستی از وجود او سرچشمه گرفت و خداوند عکس خود را برای انديشه و توجه در زمين به يادگار گذاشت
|+| نوشته شده توسط فریبا در سه شنبه 28 اسفند1386 | موضوع:
سفر !! 
با سلام به تمام دوستان ،

این وبلاگ رو بسیار عجله ای مینویسم ! چرا که کامپیوتر رو دارم جمع میکنم !!

دلیل جمع کردن : اینکه واسه ۱ سال دارم میرم فرانسه .

و البته از اونجا هم سر خواهم زد ..

این فقط یک خداحافظی هست از شما دوستان که به من لطف داشتین و سر میزدین ..

البته بسیاری از شما ها رو نمیشناسم ، و فقط در حد کامنت گرفتن و  کامنت گذاشتن !!

وقت کم هست و گفتنی بسیار !

تا بعد خدانگهدار  .

|+| نوشته شده توسط فریبا در شنبه 20 بهمن1386 | موضوع:
قافله عمر 
راستی که انگار همين ديروز بود ...
 
تو آزرده از زمين و زمان ، تنهايی‌ات را با آنهمه وسعت و بزرگی ،
در حجم چمدانی کوچک ، جای داده بودی و می‌آمدی تا جايی در اينجای غربت ،
آن را پهن کنی و پرت شوی در ناکجای غريبی و دوری ..
باز ، و اين بار اما با موهای نقره‌ايش ، و لبخنده‌ای ـ نه از سر رضا ـ
که برای آسودگی دل تو بر لب داشت ، تا سر کوچه آمد ..
با آئينه و قرآنی در دست ، و کاسه آبی در دست ديگر ،
آمده بود تا دعای خيرش را بدرقه راهت کند ..
و آب را به اميد بازگشتن زود و دوباره‌ات به زمين بپاشد ..
خم شدی تا پيشانی‌ات را ببوسد . دلت از جا کنده شده بود . روی برگرداندی ، 
نه برای اينکه او اشکت را نبيند ، که بیشتر برای آنکه تو اشکش را نبينی ..
در کمر کوچه صدای شتک آب را بر تن خاک شنيدی ،
و تو می‌دانستی که به اين زودی باز نمی‌گردی ،
نه به اين زودی که او اميدوار است ، که شايد هرگز ديگر باز نگردی ..
 
راستی که اين قافله ی عمر چه زود می گذرد ..
انگار باز هم ، همين امروز بود که در خلوت خاطرات خودت ،
از سر کوچه يادها ، برگشتی تا يکبار ديگر او را ،
با قامت شکسته و لبخند هميشه مهربانش ببينی و نديدی‌اش .
 
در کوچه باد می آمد و باد با خود بوی آن يگانه يار را نمی آورد ..
امروز هم کوچه ، خالی بود ...
|+| نوشته شده توسط فریبا در جمعه 23 آذر1386 | موضوع:
لهجه دریا  
                                  از من اگر حرفی به غير از ما شنيدی

                                                      مرداب را با لهجه ی دريا شنيدی

                                  من در ترانه حاضرم ، هر جا و هر گاه

                                                       افتادن زنجير را از پا شنيدی

                                   آواز عشقی را كه مي گويند كفر است

                                                       هر روز از گلدسته ی فردا شنيدی

                                  رگبار پاييزی صدای مرگ گل نيست

                                                        گلبانگ رستاخيز گل ها را شنيدی

                                   عطر دريغ خاك و خانه در همانجاست

                                                       ظعن مرا هر گوشه ی دنيا شنيدی

                                    آيينه داری خصلت دريادلان است

                                                      جز این مگر از آينه آيا شنيدی ؟

                                    نامحرمی با عشق اگر آنجا بگويی

                                                       رازی كه از همسفره ی اينجا شنيدی

|+| نوشته شده توسط فریبا در جمعه 25 آبان1386 | موضوع:
..... 
 
خانه ام بی آتش
دستهایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ؛ این کاغذ ؛ اینهمه مورد خوب !!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده ...
پیکر نازک تنها قلمم ؛ زیر آوار غم و درد  خرد شده !
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این دنیای وحشی بنویس !
من دگر خسته شدم ..
راست گفتند می شود زیبا دید ؛ می شود آبی ماند !
اما ... تو بگو ؛ گل پرپر شده  زیباییست ؟! رنگ مرگ عشق آبیست ؟
می توانی تو بیا ؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته !
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش ..
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند ؟
کاغذت می سوزد ؟
من دگر خسته شدم . می توانی تو بیا
این قلم ؛ این کاغذ ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب
.
|+| نوشته شده توسط فریبا در یکشنبه 25 شهریور1386 | موضوع:
..... 
من روح كويرم ، دل دريايی من كو ؟

 آرامش يك عمر شكيبايی من كو ؟

مردم همگی سنگ شده ، شيشه پرستند !

 آن آيت گم گشته فردايی من كو ؟

بر كاسه ايمان من ، افسوس نشسته !

يك عمر مسلمانی سيمايی من كو ؟

 كو حرف محبت ؟ غزل ساده  بودن ؟

احساس لطيف شب رويايی من كو ؟

 امروز كه دنيا شده يك سينه جهنم !

 آن باغ گل افشان اهورايی من كو ؟

من ماندم و يك دين كه خدا را نشناسد !

 ای كون و مكان ، حرف معمايی من كو ؟

|+| نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه 31 خرداد1386 | موضوع:
..... 
دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران میخوانند و عده ای می گويند ،

آه چه زيبا ، و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند .

دلمان خوش است به لذت های کوتاه ، به دروغ هايی که از راست بودن قشنگترند ،

به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود ،

با شاخه گلی دل می بنديم ، و با جمله ای دل می کنيم .

دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک .

دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی .

و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود چقدر راحت لگد می زنيم

و چه ساده می شکنيم همه چيز را ..

|+| نوشته شده توسط فریبا در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 | موضوع:
..... 
چه بی امید رها کردی

                 دل را ، آرزو را ، حرف را

از گل سراغت را گرفتم

                                       خبری نداشت

                  و خندید به حال زارش

                                         که چگونه

از نیامدنت ، نپرسیدنت و خبر ندادنت ، گرفته و ناتوان است

                      آری آن نیز نفهمید که بی تو چگونه سر کند زندگی را ......

|+| نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه 30 فروردین1386 | موضوع:
دل تکونی 

 رسيديم به انتها ، انتهای سالی ديگر ... چرخی بزن .

بايد چرخی زد ، چرخی زد در تمام لحظاتی كه تك تك با لمس حسی متفاوت سپری شدند ...

و سرك بايد كه كشيد در تمام جاده های زمان ، جاده هايی كه بار اول بی هيچ شناختی و تنها با قدم

كنجكاوی طی شدند و بار ديگر ابهام در جای جای اين جاده كه اكنون بار تجربيات وسعت ديد به نقطه

پايان را قدرت بخشيده موج می زند ..

نگران نباش ، آنان سنگينی لحظه های دلتنگی و غربتت هستند كه چون صخره ای از هر سوی سر

بر آورده اند ... سوار بر بال خاطره ها...

آرام اما با طنين تلنگوری از خود بپرس :

از كجا حركت كرده و به كجا رسيده ای ؟ آيا ذره ای به پيش رفته ای ؟ يا اينكه تنها قدم را برداشته

و بار ديگر به همان جا گذاشته ای ؟ 

آيا نظر به غفلت ها توانسته ای انداختن ؟ تا به كی سخن گفتن با زبان ؟ كوشيده ای از نگاه پلی

بسازی از جنس پيوند دل ؟؟

آری پرسه ای بزن در اين جاده ها ، در انتهای شب ... و اگر لازم شد آنها را بتكان چند بار آنها را بتكان ،

همانگونه كه خانه ، كوچه ، شهر و طبيعت تكانده می شوند .. آيا مجالی نيست كه تو جاده های

وجودت را بتكانی ؟

دلم مي خواهد در لحظه دگرگونی ، زمانی كه به يكباره زمستان طبيعت در انتهايش به بهار می رسد

من نيز زمستان وجودم را كه سراسر جاده های فردا را لغزنده و پر از بار ترديد كرده دگرگون كنم ... 

بيا ، با هم دعا كنيم برای آنان كه تا چندی پيش در كنارمان بودند و لبخندشان عطر گلی بود كه بغض

انبوه در گلو را به يكباره در خود می پيچيد ...

اما اكنون .. اميد دارم در جشن رويش ، در لحظه سكوت اين دگرگوني ، در عبور از فاصله اين پايان و آن

آغاز دلم چنان بلرزد ، تا كه از اين لرزش بيدار شود آنچه در درونم خفته است ...

آيا مي شود ؟؟

|+| نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه 10 اسفند1385 | موضوع:
قدردانی 
تاکنون چندين بار بخاطر اينکه ديگران انتظارات و تصورات ايده آل ما را برآورده

نساخته اند ، در ياس و غضب فرو رفته ايم ؟

قدرشناسی مشروط و منوط به توجه ، ديد و نگرش به درون خود است ...

 بدون يک توجه واقعی نمی‌توان به وجود تعداد بيشماری از رخدادهای تکراری

که به نفع ما در جريان است پی برد و آنها را ديد .

 آدمی می‌تواند برای بسياری از چيزها متشکر و قدردان باشد . برای يک هديه ،

برای يک حرکت دوستانه ، برای زيبائی طبيعت ، برای سکوت بعد از سروصدا ،

برای بدست آوردن دوباره سلامتی ، برای نور خورشيد و خنده بچّه‌ها .

|+| نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه 23 بهمن1385 | موضوع:
مناجات 
خدايا چرا هيچ چراغی شبستان دلم را روشن نميكند ؟ چرا مرغان دريايی روی امواج صدای من بال
 
نميزنند ؟ چرا ميخك سپيدی در باغچه احساسم نميرويد ؟ چرا اين قدر شبيه سنگها شده ام ؟
 
خدايا مرا در كوره راههای پر سنگلاخ نفس تنها مگذار به فرشته ها بگو ماه را در كف بگيرند و
 
 تاریكیهای روح مرا به روشنايی مبدل كنند ...
 
به ستاره ها بگو ذره ای از آسمان را برايم معنا كنند ... خدايا چقدر پيوسته از تو گفتن را دوست دارم
 
خدايا اگر چه از تو دور مانده ام اما نخلستانها و نيستانها را دوست دارم و هيچگاه بد خاكريزها را
 
نخواستم و عليه آبشارها حرفی نزدم ، در روز حشر مرا در نزد شقايقها شرمنده مخواه ...
 
خدايا دل سرد سيرم را همنشين خورشيد های نا مكشوف كن ، چشمهايم را به سفری بی زوال
 
ببر ، به دستهايم عدالت را بياموز و به پاهايم صبر بده تا بی كفشی را تاب بياورند .....
 
|+| نوشته شده توسط فریبا در جمعه 6 بهمن1385 | موضوع:
امپراطوری عشق 
به هرکجا که سر ميزنيم سخن از عشق است .

اما از هر که توضيحی در مورد عشق بخواهيد چيز زيادی برای ارائه ندارد و معمولا

همه به ارائه یک مثال بسنده می کنند چون سر سلسله عشق را نمی شناسيم ،

پادشاه پادشاهان ، سرور سروران ، خدای عاشق و امپراطور عشق از نظر ها غايب است ..

...................................................

جمال يار ندارد نقاب و پرده ولی ، غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد ..

 در عمر باقی و فرصتی که از جانب او در اختيار دارم تلاشی خواهم کرد تا بتوانم شاه شاهان

 را به آنانی که در جستجوی او هستند  آشنا سازم ، باشد تا آنانی که صدای او را می شنوند

و اين ندا در گوش آنان آشنا می آيد به سوی اين صدا برگردند ...

 آ ن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی ، محرم اسرار کجاست ..

 هـر سر موی مرا با تو هزاران کار است ، ما کجـــائيم و ملامتگر بيکــــار کجاست  ...

|+| نوشته شده توسط فریبا در شنبه 23 دی1385 | موضوع:
افسانه زندگی 
ما میرویم ،
قصه ها افسانه می شوند
و انسانها بزرگ …
کاش قبل از کوچ
پرواز را بیاموزیم
و افسانّه ی خویش را بنگاریم
چرا که ما ،
قهرمان حقیقتی هستیم ، که افسانه اش را باز می نویسیم .
|+| نوشته شده توسط فریبا در شنبه 9 دی1385 | موضوع:
حال من بد نیست  
حال من بد نيست غم كم ميخورم
كم كه نه هرروز كم كم ميخورم
آب ميخواهم سرابم ميدهند
عشق مي ورزم عزابم ميدهند
خود نميدانم كجا رفتم به خواب
ازچه بيدارم نكردی آفتاب ؟
خنجری برقلب بيمارم زدند
بي گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد برپشتم نشست
ازغم نامردمی پشتم شكست
عشق اگر اين است مرتد می شوم
خوب اگر اين است من بد می شوم
بس كن ای دل نابسامانی بس است
كافرم ! ديگر مسلمانی بس است
بعد از اين با بی كسی خو مي كنم
هرچه در دل داشتم رو مي كنم
درد می بارد چو لب تر مي كنم
طالعم شوم است باور می كنم
من كه با دريا تلاطم كرده ام
راه دريا را چرا گم كرده ام ؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمی گويم كه خاموشم مكن
من نمی گويم فراموشم مكن
من نمی گويم كه با من يار باش
من نمی گويم مرا غمخوار باش
من نمی گويم دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت  باد شيرين  شاد باش
دست كم يك شب تو هم فرهاد باش
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گرنرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گرافتاد دستم بسته بود
هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه
فكردست تنگ ما را كرد ؟ نه
هيچ كس ازحال ما پرسيد ؟ نه
هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه
هيچ كس اشكی برای ما نريخت
هر كه با ما بود از ما می گريخت
چند روزی ست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاْل ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل آمد كه حالم راگرفت
"ما ز ياران چشم ياري داشتيم"
"خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"


|+| نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه 30 آذر1385 | موضوع:
بالا