انگار گذر از یک کوچه بود
کوچه ای کوتاه و بی نام و نشان
که هر دمش برای ما سبد سبد خاطره بود
...
از آشنایی تا جدایی
قطره بارانی از دل ابر زندگیست
گر جه اندکی غمناک
دانه ای از خوشه سر زندگیست
...
خاطره
یاد باران است
ابهام راز سایه هاست
دیدن چشمک ستاره ها
در سیمای شیشه ای پنجره هاست
...
از آشنایی تا جدایی
فرو افتادن برگیست از شاخه زیستن
خاطره
یاد آن رقص با لغزش ترانه هاست
خاطره
مهر پایانی بر انتهای کوچه افسانه هاست
چشم گشودم، خواستم، با گریه خواستم
آنجه خواستم گرفتم، با مهر با نفس های مهربان
و آنروزها روزهای خوبی ها بود ولی تمام شد
خود را یافتم، یافتم که هنوز میخواهم و میخواهم و میخواهم
آنچه خواستم نگرفتم، با نگاه کینه توزان با مکر بخیلان
رفتم و رفتم تا بگیرم، پایان راه رسید و هیچ نگرفتم
باید بروم، به کجا نمیدانم ولی باید بروم، شاید آنجا بگیرم، با بخشایش با رحمان.
ناگفته های عاشقانه:: ميخواهم نباشم !
حرفهايی که ناگفته ماند . . .
ماندم تا بگويم . . . اما کسی نديد
ماندم تا بگويم . . . اما کسی نخواست که ببيند . . . که بداند . . . که . . .
ماندنم را گونه ای ديگر تلقی کردی !
کليدی حرف ميزنم ! راز گونه ! هرگز نتوانی فهميد منظورم را
هرگز درک نخواهی کرد احساسم را . . .
و اين که حرف من با توست! روی کلام من : "تو".
اين تنها شادی من است که می نويسم
و کسی نمی بيند که برای که می نويسم برای چه می نويسم؟!
برای تو . . . که در حسرت . . .
برای بغض فرو خفته ام که مدت هاست می خواهم نباشم ! که نبود برای من فرقی ندارد . . . وقتی با کوتاه ترين کلام نا راستِ يارانِ روزگار ، دلت بسوزد !
می سوزد . . . هميشه سوخته
می خواهم نباشم !
غنچه با دلی گرفته گفت :
زندگی
لب ز خنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت :
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش میرسد
کدامیک درست گفته اند
گل به راز زندگی اشاره کرده است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
قاصد آمد گفتمش آن ماه سیمین ور چه گفت ؟
گفت با هجرم بسازید ...
گفتمش دیگر چه گفت ؟
گفت پا از حد خویش مگذارید برون...
گفتمش جمع است از پا خاطرم از سر چه گفت؟
گفت سر را باید اندر خاک ره کمتر شمرد ...
گفتمش کمتر شمردم زین تن لاغر چه گفت؟
گفت جسم لاغرت را از ازل خواهیم سوخت ...
گفتمش من سوختم در باب خاکستر چه گفت ؟
گفت خاکستر چو گردد خواهمش بر باد داد...
گفتمش بر باد رفتم از صف محشر چه گفت ؟
گفت در محشر به یک دم زنده ات خواهیم کرد...
گفتمش من زنده گردیدم ز خیر و شر چه گفت ؟
گفت خیر و شر نباشد عاشقان را در حساب...
گفتمش این است احسان از لب کوثر چه گفت؟
گفت در لب کوثر با ما نشینند عاقبت...
گفتمش چون است این خوش تر چه گفت ؟
گفت دیگر نگذرد از خاطرم یادی عزیز...
گفتمش دیگر بگو گفتا مگو دیگر چه گفت !
روی از كنج ديوار برگردان
سوی آيينه بنگر
آن اربابی را كه منتظرش هستی تا دستت را بگيرد و به سرزمين آرزوها ببرد
آن سوار قهرمان كه تو را تا سرزمين وعدهها هادی باشد
از پس كنج ديوار نخواهد آمد
سوی آيينه بنگر
چشم از ديوار بلند بردار اما آنرا فرو نريز
ديده بگشا و به دور دست پشت ديوار دل نبند
از افق پشت ديوار هيچ قهرمان عاشق پيشهای نخواهد آمد
نپندار كه هرچه دورتر باشد دوست دار تر است
سوی آيينه بنگر
آنكه دوست دار تر است در همين نزديكيست
آنرا كه در رويا ميابی در آيينه جستجو كن
آن كه اميد داری دستت را بگيرد
در آيينه بين نه در جايی كه زمين و آسمان به هم پيوند میخورند
خود باش كه اين تويی كه ميتوانی تو را نجات دهی
خود باش كه اين تو هستی كه تو را از بلنديهای يخ زده زمستانی عبور میدهی
سوی آيينه بنگر
كه اين تنها تو هستی كه بیريا به تو لبخند میزنی
تو را ببين كه اين تو هستی كه از غم تو دلسوزی میكنی
رو از كنج ديوار برگردان و سوی آيينه بنگر
سوی آيينه بنگر
نگاه شيرين تو را بين كه از ديدن تو فرهاد گونه خوشحال میشود
تو را پيدا كن چون هيچ چيز و هيچ كس جز تو نميتواند تو را قهرمان داستانهای عاشقانه كند
تو باش تا كه تو، تو را رها سازد از هر حصاری
پس
رو از كنج ديوار برگردان و سوی آيينه بنگر
بی هیچ غرضی بر زبان ها جاری بود
ای کاش از گفتن دوستت دارم،
از ترس سوءتفاهم ها و غلط اندیشی ها باز نمی ایستادیم،
ای کاش محبت را بی هیچ چشمداشتی
حتی چشم داشت محبت،
به او که دوستش داریم هدیه میدادیم
ای کاش،
جمله دوستت دارم
.. را به هوس آلوده نمیکردیم
.. ای کاش
به تمنا، به نياز ...
عقل کل گشتم و ديوانگی از يادم رفت ...
خواستم قدرت و ظرفيت پرواز به اوج ...
پر و بالم بشکست ...
دست و پايی نزدم تا که شوم غرق در او ...
غرق در مهر و محبت، در لطف ...
بشکافت ...
من خود از سينه برون آوردم، ...
تا ببيند رخ خورشيد و خجالت بکشد ...
ابر پيشی بگرفت از من و فرياد بزد: ...
انتظار خورشيد ... زيباست ...
بچش اين رنج و عذاب. ...
عشق آسان ننمودم حتی در اول ...
همه اش می افتاد ...
در برم مشکل ها . ...
ليلی خود همی ارج نهم، شکر کنم من ...
که شدم مجنونش . ...
کاسه هايم بشکستست؟ ...
چه باک ...
بس گوارايش باد ...
ظرف خالی در دست من مدهوش چه سود؟ ...
باز هم بشکن و خالص گردان ...
عشق بی حد و حساب ...
آری آخر سخنم با تو همين است خدا: ...
گر يکی قطره هم از آن می نابت ندهی بر مسکين ...
باز هم خواهد گفت ... شکر ... ممنون ارباب
تا قلمم را سیراب کنم و این آخرین، شاید هم آغازی برای فرداییست که هنوز در راه نیست،
و کاغذهای مچاله شده ی زباله دان، گواه به این راز دارند.
و این آیینه خسته تر از همیشه زیر غباری از دود، تصویر مرا بدونه هیچ واژه ای،
به سکوت فریاد می زند.
یک روح، هر چه زیبا تر است و هر چه داراتر، به آشنا نیازمند تر
و آشنایی نیار انسانی ست که کار روح است.
اما عشق نیاز غریزی است .
هر چند عشقی نیرومند تر و زیبا فریب طبیعت است و در زیر نقاب روح، مآمور تن.
هر انسانی کتابی است چشم براه خواننده اش و انسان اگر کتاب نباشد یک (کلمه) هست
و ناچار با کسی که معنی این کلمه را میداند احساس یک پیوند روحی میکند.
تفاهم یک شروع است که به آشنایی کشیده میشود و آشنایی به انس،
و من معتقد به آشنایی دو روح هستم و دیگر هیچ.
شعله اش پرده دری میکند.
عشق نیز چون آتش است که پنهان نمیماند٬ زیرا هر چه عاشق در راز پوشی بکوشد٬ باز نگاه دو
دیده اش از سرٌٌٌ ٌضمیر خبر میدهد.
ولی آنچه از این دو دشوارتر پوشیده شود٬ شعر شاعر است٬ زیرا شاعر که خود دل در بند سخن خویش
دارد٬ ناچار جهانی را شیفتـه آن میخواهد٬ لاجرم آنقدر برای کسانش میخواند و تکرار میکند که خواه
سخنش بر دل نشیند و خواه جان بفرساید٬ همه آن را بشنوند و در خاطر نگاه دارند.
بر درش برگ گلی می کوبم،
روی آن با قلم سبز بهار،
می نويسم ای يار،
خانه ما اينجاست،
تا که سهراب نپرسد ديگر،
خانه دوست کجاست ؟؟؟
مدتیست احساس میکنم "یکرنگی" کم شده و جای خود را به "دورنگی" داده ...
دوستی ها دیگر آن ارزش گذشته را ندارند و نمیتوانی بر روی "دوستی" یا "دوستی ات" با "دوستت" حساب کنی.
کاش "دورنگی ها" دوباره کم شوند و "یکرنگی ها" افزایش یابند ......
وقتی طوفان بی پناهی داره از پا درمون میاره ،
وقتی دلمون زیر فشار سختیها به گریه پناه میبره ،
شاید وسعت دریا بتونه کمی آروممون کنه .
دریا
با اون آرامش خیالی ، هنگامی که فریاد دردهاش موجی میشه و هراسون به ساحل پناه میبره ...
گویی دنبال گمشده ای ، میون صخره ها رو جستجو میکنه ...
شاید غربت و انتظار کویر کمک کنه تنهایی خودمونو فراموش کنیم .
نگاه کویر ترانه بارون رو زمزمه میکنه ،
بارونی که زخمهای کهنه و عمیقشو التیام بده ...
شاید دریا هیچوقت گمشدشو پیدا نکنه .
شاید کویر تا همیشه در انتظار بارون ، زخمهای جدیدتری رو تجربه کنه .
ولی قدرتی جادویی اجازه نمیده خستگی دریا و تنهایی کویر از پا درشون بیاره .
نیرویی که در تلخ ترین لحظات ، شیرینی رسیدن را به یادشون میاره .
نیروی عشق.
تمام جغرافیای قلبم را می شناسم . کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را ، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را …
اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم . ازین سرزمینی که درون من است . نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه !
کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را ، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است .
همه را می شناسم .... همه را می بینم .... هر اتفاقی که می افتد آگاهم ....
اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد !... میبینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند …
اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد ، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست …
اما … در بارش این برف ، در روان شدن سیلاب ، در لرزش زمین … ناچارم ناچار !
این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است … آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد … این آگاهی تنها رنجم می دهد .
چرا که می دانم … می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم !
در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد . که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد … نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد …
در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد . چیزی فراتر از بینش … فراتر از دانستن ، فراتر از آگاهی …
جغرافیای قلبم را خوب می شناسم … پیر و بلد این راهم !...
سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.
این " نیرو " را ، این "توان" را ، این "سپر" را ، این "سرچشمه " را نمی شناسم !
هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم … بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم … با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم . از چه جنس است ؟ از کدام سو می آید ؟ چگونه می آید ؟ می آید ؟

